X
تبلیغات
× پاتوق رمان ×

× پاتوق رمان ×

تایپ بهترین رمان ها از نویسندگان مشهور و ناشناس + رمان های دانلودی و درخواستی

یک ساعت ویزه

سلام دوستان.امیدوارم داستانی رو که برای شما به ارمغان آوردم خوشتون بیاد!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 23:18  توسط ثمین  | 

توجه توجه!!!!!

ماندانا جان ازت خواهش میکنم که در این وبلاگ فعالیت بیش تری بکنی با تشکر      مدیر وب:ثمین                  
+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1391ساعت 17:22  توسط ثمین  | 

سوار بر بال سرنوشت

سلام به دوستان خوب رمان خون!رمان هایی رو که براتون میذارم حتما بخونید.نظر هم فراموش نشههههه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1391ساعت 4:8  توسط ثمین  | 

سیرک عجایب

دوستان عزیز این هم از ادامه ی سیرک عجایب.امیدوارم لذت کافی را ببرید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 23:47  توسط ثمین  | 

سیرک عجایب

این رمان واقعا خوندن داره ژس هم بخونیدش و هم نظر بدید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 23:38  توسط ثمین  | 

یک ساعت ویزه

يك ساعت ويژه

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

- بابا! يك سوال از شما بپرسم؟

- بله، حتماً. چه سوالي؟

- بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي‌گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد: «اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي‌كني؟»

فقط مي‌خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي‌گيريد؟

- اگر بايد بداني خوب مي‌گويم، 20 دلار.

پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « مي‌شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟»

مرد بيشتر عصباني شد و گفت: « اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي‌كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه‌اي وقت ندارم

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و بازهم عصباني‌تر شد: «چطور به خودش اجازه مي‌دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خواب هستي پسرم؟

- نه پدر، بيدارم.

- فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي‌هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: « با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»

پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي‌توانم يك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 23:9  توسط ثمین  | 

عشق و آتش 10

قسمت ۱۰ و پست آخر امروز         
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 15:54  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 9

قسمت ۹       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 15:53  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 8

و اینم از قسمت ۸   
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 15:51  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 7

قسمت ۷   
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 15:49  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 6

من بازم اومدم  Winner 

بریم که داشته باشیم پستای امروز رو  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 15:48  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 5

و اینم پست آخر امشب  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 1:20  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 4

اینم از قسمت ۴  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 1:14  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 3

امشب تا قسمت ۵ براتون میزارم  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 1:12  توسط ماندانا  | 

عشق و آتش 2

خوب خوب خوب .... میخوام این رمانو زود زود تموم کنم که براتون کلی رمان خوشمل بزارم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 1:9  توسط ماندانا  | 

رمان عشق و آتش 1

سلام به دوستان گل و گلاب   Butt  خدمتتون رسیدم به یکی از بهترین رمان هایی که خوندم !

اسم رمان : عشق و آتش

نویسنده : نیلا ... ( زیبا . ب )

منبع : نودهشتیا

قسمت اول ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 1:5  توسط ماندانا  |